تارا و تب تنهایی

خرید بک لینک
تب تند تنهایی باز بر بالینم نشسته . چشم هایم از حرارت انزوا به سرخی گراییده. هذیان در برابر چشمانم میرقصد. خواب و بیداریم از هم جدا نیست .تشخیص رویا و واقعیت امکانپذیر نیست. اینجا وادیه تنهاییست. در عین حضور دیگران باز طعم گس تنهایی در زیر زبانت جولان می دهد.

میترسم من از این حس شوم و منحوس میترسم. به زحمت چشم هایم را می گشایم .میخواهم هرچه زودتر این کابوس تلخ پایان یابد. خورشید زیبای دو چشم روشن و رنگین در برابر دیدگانم میرقصد. چه چشمان زیبایی مرا به تماشا نشسته.

انگشتان بی رمقم را به سویش دراز میکنم تا پر تنپوش حریرفامش علاج حالم باشد...

لبخند میزند ، نگاهش با من سخن می گوید. واژگان نامفهومش درگوشم میپیچد. با تمام وجود گوش می سپارم. سرتا پایم گوش میشود اما همچنان واژگان در دهلیزهای گوشم میپیچد و باهم تلاقی میکند. ناگاه الفاظ نا مفهوم رنگ میگیرد و گوش جانم را نوازش میدهد

" اندکی صبر سحر نزدیک است"

موضوعات مرتبط: من و دلتنگی ها

دوباره نوجوونی...

ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43

صفحه بندی