میترسم من از این حس شوم و منحوس میترسم. به زحمت چشم هایم را می گشایم .میخواهم هرچه زودتر این کابوس تلخ پایان یابد. خورشید زیبای دو چشم روشن و رنگین در برابر دیدگانم میرقصد. چه چشمان زیبایی مرا به تماشا نشسته.
انگشتان بی رمقم را به سویش دراز میکنم تا پر تنپوش حریرفامش علاج حالم باشد...
لبخند میزند ، نگاهش با من سخن می گوید. واژگان نامفهومش درگوشم میپیچد. با تمام وجود گوش می سپارم. سرتا پایم گوش میشود اما همچنان واژگان در دهلیزهای گوشم میپیچد و باهم تلاقی میکند. ناگاه الفاظ نا مفهوم رنگ میگیرد و گوش جانم را نوازش میدهد
" اندکی صبر سحر نزدیک است"
موضوعات مرتبط: من و دلتنگی ها
ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145