هیچ چیز سر جایش نیست.

خرید بک لینک
سه نفر بودبم تو یه ماشین ساعت از یازده شب گذشته بود. همدیگرو میشناختیم اما نه زیاد نه دقیق. یکیمون عاشق ادبیات بود جوری از مولانا و مولانا شناسی و داستانای مثنوی حرف میزد که دلت میخواست زمان از حرکت باز بمونه و تو فقط به حرفاش گوش بدی. دوست داشتی دنیا به شیرینی حرفاش باشه و رنگ قصه هاش دنیاتو رنگی کنه.

دومی مهندس بود .مهندس برق از آرزوهاش گفت از از دنیایی که برای خودش تو رویاهاش ساخته بود . از کارایی که کرده بود از به چالش کشیدن استاداش. حرفایی که میشه از یه جوونی که بادی در سرداره و مغرور از نبوغ و استعدادشه . کسی که دنیا برای داشتن چنین نابغه ای سر و دست میشکنه.

ومن بودم. یه برنامه ریز شهری که بورسیه شده بود برای کارشناسی ارشد کسی که خیلی رویا و آرزو داشت برای آینده. کسی که میخواست اولین بانوی شهردار تهران باشه. کسی که میخواست عوض کنه دنیایی رو که ناگهان عوض کرد روزگار دنیاشو.

سه تایی تو راهمون کنار هم تو یه ماشین زیر یه سقف آهنی جمع شده بودیم. اما هیچ کدوممون سر جای خودمون نبودیم . نه من شهردار بودم نه اون مهندس یه شرکت یا کارخونه نه این استاد دانشگاه یا آموزگار. دلم به حال و روز خودمون میسوخت. این که میتونستیم چی باشیم و چیکار کنیم، اما حالا کجا بودیمو به چه کاری مشغول بودیم. تو دنیایی که هیچ چیز سرجاش نیست ، هیچ امیدی هم جاری نیست

دوباره نوجوونی...

ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:45

صفحه بندی